sEtArEhAyE aBi دو شنبه 20 مرداد 1393برچسب:, :: 22:13 :: نويسنده : farin rasouli
خدایا تمام لحظه هایم به آرامش اند انگار نه انگار که تا دیروز ز دیار طوفان فراری بودیم که با تمام خاطره های افتاده در تک تک گوشه ی این شهر باد به غرور میزدیم حال نه یادی مانده نه عشقی آنچنان در این تاریکی فرو رفتن امید طلوع به من داد من از سرور ماه به خورشید دل بستم سوزان تر نورانی تر عاشقانه تر خدایا هرآنچه از من است ز توست دستانم به سوی آسمان ها مهر توست... پنج شنبه 25 ارديبهشت 1393برچسب:, :: 21:51 :: نويسنده : farin rasouli
دلا من عاشقی را ز خویش بیرون کردم تا که شاید دل من رحم برش آید ز خاک
حال درگیر خاطره و محبت و خانمان سوز بی عشقی شدم
این دگر خاکستر تن من است که به زمین افتاده عالما عاشقم کن به همه عالم که یاد از یاد برم
زنده شوم به خاک روم
دیگری آمد به صحنه
ثابت قدم عشق ورزید آنچنان گرم که دیگر
زمستانی نشد هوای دل
آنچنان گرم که یخ ذره ذره تنم را آب کرد.عاشقی را این بار
با روی خوش نشانم داد روزگار
و دل از شقایق خونین دشت به چمن های خرم بستم
و نشستم در باداینبار از باران یاد خوبی کردم و یادم رفت
این همان خاکی بود که الا ن آتش شد
دل من آتش شد و سوزاند هرآنکه را که
بی مهر به نزدم آمد
ابر و باران و تگرگ هرچه قدر میبارند
بازهم خواهم مانددر آغوش همانی که به یادم آورد این من چه کسی است
و
به گوشم خواند زنگی کردن را.
پنج شنبه 25 ارديبهشت 1393برچسب:, :: 12:0 :: نويسنده : farin rasouli
به اوج میرویم و میستاییم یکدیگر را دریغ از همان پروازی که پرنده به ما یاد داد ما دیگر نفهمیدیم که فرداها چطور آسمانی میشوند و چطور به خواب رفتیم چه زیبا بود ابری بودن و چه آسان از تو گذشتم از خودم و گذشنه ها چه زیبا ترکت کردم بدون هیچ عذابی وقتی به یاد میاوردم عذابم را ... عذابت را و چه آسان غرق شده هارا به ساحل کشاندم و یکی یکی به سلول های تنم نفس دادم زنده ام راهت را بگیر و برو پنج شنبه 6 تير 1392برچسب:, :: 1:45 :: نويسنده : farin rasouli
رمز:چندمه خرداد؟؟؟؟؟؟اون عدد تنها ادامه مطلب ... سه شنبه 4 تير 1392برچسب:, :: 16:5 :: نويسنده : farin rasouli
تا که گم شوم تو آیی تو چه هستی به راستی قسمت قلب مرا میلرزاند نوای دلتنگیت تپش قلبم را بی اختیار به فلک میکشد خدایا توکه تنها می مانی و بس تو که تنها گریه هایم خنده هایم را دیدی و بس از تو من در عجبم که حوری و دل و آسمان و آفتاب همه عاشق هر روزه ی زیباییت هستند تا به دریا برسم غرق مهر تو شوم مردم خاک زمین دست من را نگیرید که خواهم به خدا رسم !
سه شنبه 4 تير 1392برچسب:, :: 15:49 :: نويسنده : farin rasouli
کنار پنجره باز هم باران خیالم را به برد به بالا صدای سوزش سازت بازم هوایم را برد به دریا کنار من آتش و خاک و عشق نشسته اند اما هیچ یک نمی دانند چطور بسوزانم و خاموشم کنند چه غریبه نوازش میشوم بازهم انگار دلی نمانده که به دریا زد بازهم رد پایت را دنبال کردم اما آخرش قلب خودم را یافتم هیچ یک از دل من خبری ندارند ولی به کهنه لبخندم دل می بندند بازهم میخندم ومی خندم ولی منتظرم تا که شاید تلنگری مرا با گریه از پای در آورد
چهار شنبه 28 خرداد 1392برچسب:, :: 23:24 :: نويسنده : farin rasouli
خانه ام در همین نزدیکی است تو که یادت هم نیست ولی آشیانم کنج قلب و دل توست ساز من نوای خوش توست عاشقم اما دیار تن من از خیال است و جدال از صدای رود سالهاست عقبیم...موج ها میرقصند و باد نوازش می کنداما دریا بی خبر است ای تو بیچاره دل من...تو نمیفهمی ولی سالهاست از غم تو بی خبرند..خانه ات کجاست؟راه را که نشانت میدهد؟به کجا چنین شتابان گریان میروی؟ آرام آرام آرام بایست راه عشق راه پر خطری ست سه شنبه 28 خرداد 1392برچسب:, :: 22:50 :: نويسنده : farin rasouli
یادم است گفته بودنداگر تمام درها بسته بود تو بدان پنجره ای منتظر گشودن است در کنج زندگی 3چیز آموختم: -ایستادن گنه است -انتظار ره شکن است -نا امیدی ضرر است تو بلندی و سپیدگاه گاهی تکیه گاه اما خوب میدانم باید که گذشت.... از بر قلعه ی غرور...از پس این دیوار های بلندباید که گذشت در خیال پنداشتم که دیوار محکم است گر ندانستم ولی تبری بود که زود قول و قرار او را آوار کند پس میگذرم... که زیادی قول دیوارهارا بر دوش کشیده ام روزایی چکه میکرد ازت در دل گچی خود چه نگه میداری؟ هرچه هست در دل توست کار من همچو یک رهگذر است....کار امروزی ما....چشم بستن از دیوار و رد شدن است
چهار شنبه 7 فروردين 1392برچسب:, :: 12:25 :: نويسنده : farin rasouli
چون عقابی که از برون سخت و پر از قدرت از کنار بیابانی که هیچ غذایی نداشت بگذر و با غرور راه را پیش بگیر و بال هایت را به باد بسپار به خورشید رحم نکن چون او به موقع خوب میداند چطور تشنه ات کند چون او به ندرت بنوش که گر به آب بخندی خوب میداند چطور غرقت کند چون او ببین اما ندزد که قدرتت همان پیل بازوی وجدانت است در این پرواز چون او اوج بگیر چون عقاب شنبه 16 دی 1391برچسب:, :: 16:55 :: نويسنده : farin rasouli
تولد یک سالگیم را با پاییزی تکراری شروع کردم همان پاییزی که باری دیگر آن را دیده بودم و زمستان هوهوی سردش را بر سرم می کشید و دان های برف عاشقانه بر زمین بوسه می زدند اما این برف ها همان برف ها بودند... عشق های تکراری. آدم ها مانند قبل هفت سین می انداختند و عیدی تکراری را جشن می گرفتند.. روز ها تکرار میشد روزهایی که بر نگاهت بارها دیده شدند اما یکی از روزهای تابستان که تکرار, پنجره بر زمین بسته بود همان روز که هوا سوسوی آه بر دل می نشاند و تو رفتی مرداد سیه مه شد و بس.. تا بهار بعدی سال ها طول می کشد بغض آسمان شب بی درنگ تنگ میشود هر نفس انگار بی نفس تر میشویم اشتباهی از پس کوچه های خیال می گذشتم... و تکرار را به هر روز به روز هایی که نیستی دعوت می کنم. روحت شاد چهار شنبه 13 دی 1391برچسب:, :: 15:42 :: نويسنده : farin rasouli
سلام ای زمستان یادم میاید که پارسال هم همین طور سالم را به خشکی کشیدی خزان در کنارم حسرت برگ به دلم میکشد و یاد تو را به آغوشم می سپارد تو درد را به خاطرم نیار من بارها از روی زمین های یخ بسته ی بی روح به زمین افتاده ام و بارها در میان آلونک سرد برف به گرفتار افتاده ام خورشید را ازم نگیر در میان این هه سردی و حسادت نمی دانم چه طور دنبال آتش قلبی باشم که دیر یا زود نفسم را به راه می سپارد.. به راهی که بازهم درش خاطره هایم قندیل بسته اند... چهار شنبه 13 دی 1391برچسب:, :: 15:36 :: نويسنده : farin rasouli
ستاره های آسمانی بلند جای ماه را نمی گیرند این همه حرف تلخ در حضور پس زدن و محفلی از نبودن تو همه و همه برای تلنگری ساده برای بودنت است به این همه تنهایی عادت کرده ام اما تو را از این همه رویا نمی توانم بیرون بکشم مرا به احتیاج وادار می کنی و از کنار رویایی پر از غصه می گذرم یادت باشد ای دوست حرفم را که زدم سرت را پیش بکش آخر به چشم هایم قول داده ام کسی اشکش را نبند غرق سوالی که نمی دانم کی چطور این گونه در تو آمد که حالا زندگی را به پای بی منی میریزی...
چهار شنبه 6 دی 1391برچسب:, :: 20:57 :: نويسنده : farin rasouli
هنوز هم سر کلاس خشخش برگه های کاهی بیش تر به دلم می چسبد هنوز هم مزه مزه بروی برگه ی بزرگ امتحان به طعم دلسردی به طعم یک نگاه از عمق خواهش و خاطره هایم را به این خانه ی کوچک و اتاق هایی که درش سکوت و فریاد گچ بروی تخته می شود و زنگ نجات را به دل می گذارم تا خاطراتم را بر تکت تک کاشی های آبدار خانه بر دیوار کوتاه بوفه مان به یادگار می گذارم دوستی را در این همه ماجرا در بین غم ها و شادی یک قلب کوچک اما بزرگ بین خود و این حس آشنا قسمت می کنم تنها... وقتی از کنار مدرسه مان می گذرم...
سه شنبه 5 دی 1391برچسب:, :: 19:28 :: نويسنده : farin rasouli
امشب باز هم در میان اشک هایم تنها جای خالیت را به پاس چشم های خسته ام به پاس پایان قصه به آخرمی کشم و در عطر پیرهن جا گذاشته ات بارها غرق می شوم و از خود آنقدر دور که نمی توانم بفهمم کیستم به یاد یک جاده به یاد یک لحظه ی ماتم گرفته به یاد یک شیرینی تلخ بارها غرق کما می شوم و وجودم را به راهی می سپارم که می دانم هیچگاه نخواهم رسید... یک شنبه 3 دی 1391برچسب:, :: 17:38 :: نويسنده : farin rasouli
به تو نگاه هم نمی کنم اما هر شبم بدون اشک محال است سایه ات ا هم یادم نمی آید ولی لبخندت حضورم را تلخ می کند از بین بودن . نبودن نیستی را می فهمم ولی باز هم در خاطرتت گم می شوم بی کسی را به تو ترجیح می دهم این بار دیگر می ترسم نه این بار حسم عوض نمی شود ولی این روح خراب باز هم سوی تو می آید شب به سحر نمی کشد نه آمده من این بار نمی بینم
سه شنبه 28 آذر 1391برچسب:, :: 16:23 :: نويسنده : farin rasouli
این روزها خودم را در میان حالا و گذشته گم می کنم نمی دانم این آسمان همان آسمان است یا نه نه...هوا باز بغض گلویم را به گریه می کشاند ابر هر چه قدر هم که می گرید خالی نمی شود در حسرت رویایی روشن که در پی هوای تو آن هم از نظر پاک می شود... نمی دانم چرا اما انگار "خداحافظ" گفتن را به ماندن ترجیح می دهم در فرار از عذابی که در آن نام تو را پیدا کردم.... سه شنبه 21 آذر 1391برچسب:, :: 16:36 :: نويسنده : farin rasouli
گاهی در گذشته ی خود غرق می شوم آینده ای که هیچ یک از حالا نیست را می دیدم و آب از لیوان سر میریزد... من آنقدر بخشیده ام که بزرگی ام دیده نمی شود صدای دریا چه تکراری شده همان صدایی که تنها آرامم میکرد در این برزخ گم میشوم...و نمی دانم به کجا روم... اگر 3روزیست که همه ز ظلمت نمی بینید که من مدت هاست در این تاریکی گم شده ام دو شنبه 13 آذر 1391برچسب:, :: 17:23 :: نويسنده : farin rasouli
این روزها را در این حس غریب می گذرانم و انگار که یک زله طولانی جلویم میبینم و یک دنیا خواب در گذشته ام و حالم نمی دانم در گیر کدام رویای واقعی باشم؟ جمعه 3 آذر 1391برچسب:, :: 21:44 :: نويسنده : farin rasouli
قصه ی من آواز تکراری دل توست همان قصه ی همیشگی تماشای آرزوها و عذابی که هر روز درش غرق می شوم و به روی ماه نمی آمرم انگار نه انگار که ستاره ها آسمانم را ترک کرده اند درین حوض کوجک دل بی تو بی ماه بی انکار که تاریک باید پشت سرت هوایی است که از بودن بی وجودت خفه می شود و سوسوی چراغ چشم هایت نور را از خواب بیدار می کند سه شنبه 30 آبان 1391برچسب:, :: 15:52 :: نويسنده : farin rasouli
بی بند وباری حس عجیبی است که وقتی این راه را می آیم باز هم در کنار من میپیچد اگر این لیوان شکسته را روزی در دستت گرفتی یادتت باشد او را برای من به یادگار بگذاری من اینم...نه نمیشود که بدانی حتی اگر بی درنگ توی سرنوشتت نباشم می خواستم اما نشد. که راه غنچه را به خاک سپرد و حرف تازه ی قلبم "پایان" بود و دوستانم مرا به راهی سپردند که دلم از راه رفتن درش فریاد می کشید راهی بی تو همان راهی که "درست" خطاب میشد و این حس بارها تکرار میشد حتی نگاهی نبود این دروغ شیرین را بار ها در خاطراتم مرور میکنم خنده ام....؟نه!دروغی بیش نیست و باز هم تکرار میشود و الان تنها دروغ می خواهم دو شنبه 29 آبان 1391برچسب:, :: 20:28 :: نويسنده : farin rasouli
به خواب می روم وقتی که دنیا باری از سرزمین خیالیم بر می دارد چشمانم را می بندم...هوایی به اسارت عشق زندانی خوبی و ساز شبانه ی مهر باد نسیم خوش به دل می دهد و این گونه یاد می گیرم که نگذرم از آنچه هست و باید باشد به بوده هایم عشق می ورزم برای نبوده هایم راه می سازم اما وقتی چشمانم باز میشوند تنها راه میماند وراه.... چهار شنبه 24 آبان 1391برچسب:, :: 19:36 :: نويسنده : farin rasouli
نگاهت را در بغض شبانه ام حبس می کنم در این سکوت پر از تاریکی ... از نبودنت می ترسم از رفتن بی بازگشت دلم بهانه هایش را به خاک می سپارددل گیری هایت را کنار بگذار دیگر نای ماندن ندارد چهار شنبه 24 آبان 1391برچسب:, :: 19:21 :: نويسنده : farin rasouli
موجودی در کنار تنها آشیانه خانه کاه گلی من انگار که پشت سرش را حس نمی کند ای گل وقتی باران می بارد تنها به تو می اندیشم من از آسمان باران نمی خواهم برای خود خدا رو برای بودن و نبودن نمی بینم نه برای زندگی و مقام نه برای مرگ نه بودن خدا رو برای بودنت می خواهم و بودنت آری به تو می اندیشم لحظه ای کافیست غرق شوم در حس عاشقی ات ای گل و تنها وقتی به این موجود می نگرم عطر لذت هوای اتاقکم را پر می کند
آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان
|
|||||||||||||||||||
![]() |